محمد حسين ابن خلف تبريزى ( برهان )
6
فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى )
تا بدان ابتدا توان كرد و دومين ساكن تا بدان توقف توان نمود خاموش توان گرديد چه ابتداى كلام به جز حرف متحرك امكان نپذيرد . و وقف جز بر حرف ساكن صورت نبندد . همچو دل و سر و پا و امثال آن و يك حرف را كلمه نتوان گفت و از يك حرف معنى اراده نتوان نمود مگر آن كه حرفى را به جهت حصول معانى گوناگون در اول يا ميان يا آخر كلمه در آورند چنان كه در فايدهء ششم بيايد و بيان كلمات را سخن مىگويند و سخن بر دو گونه است يكى پراكنده كه آن را به عربى نثر گويند و ديگرى پيوسته كه آن را نظم و شعر خوانند و شعر در لغت به معنى دانستن و ادراك معانى كردنست به حدس صائب و استدلال راست و در اصطلاح سخنى باشد مرتب معنوى و موزون و متكرر و متساوى و حروف آخر آن با يكديگر ماننده بود و مرتب معنوى از جهت آن گفتند تا فرق باشد ميان شعر و هذيان چه كلام نامرتب بىمعنى است و موزون از آن جهت گويند تا فرق باشد ميان نظم و نثر و متكرر به جهت آن كه تفرقه توان كرد ميان بيت دو مصرعى و ميان نيم بيت چه اقل شعر بيت تمام است و متساوى به واسطه آن كه فرق ميان مصرعها بشود يعنى هر يك بر وزنى نباشد و حروف آخرين به يكديگر بمانند به سبب آن گفتند تا فرق ميان مقفى و غير مقفى بشود زيرا كه سخن بىقافيه را شعر نمىگويند اگر چه موزون باشد . فايدهء سوم : در بيان تعداد حروف تهجى و تفرقه ميان دال و ذال و صيغههايى كه در فارسى مقرر است ببايد دانست كه بناى كلام عرب بر بيست و هشت حرفست و آن را بر سه قسم ساختهاند قسم اول را مسرورى گويند و آن دو حرفى بود و دوازده حرفست كه با و تا و ثا و حا و خا و را و زا و طا و ظا و فا و ها و يا باشد و قسم دوم را ملفوظى خوانند و آن سه حرفى بود و آخرش حرف اول نباشد و آن سيزده حرفست كه الف و جيم و دال و ذال و سين و شين و صاد و ضاد و عين و غين و قاف و كاف و لام باشد و قسم سيم را ملبوبى گويند و آن هم سه حرفى بود و آخرش حرف اول باشد و آن سه حرفست ميم و نون و واو و اينها را مكتوبى نيز گويند و بناى كلام فارسى بر بيست و چهار حرفست چه هشت حرف كه ثقيل بود ترك دادهاند و آن ثا و حا و صاد و ضاد و طا و ظا و عين و قاف است و چهار حرف ديگر كه خاصهء عجمانست داخل نمودهاند و آن پ و چ و ژ و گ باشد و از حسن اتفاق بناى كلام فارسى بر بيست و چهار حرفست و ساعات شبانه روزى نيز بيست و چهار است و چهار حرف ديگر از حروف بيست و هشتگانه كه آن حا و طا و عين و قاف باشد بر سبيل ندرت در لغت ماوراء النهر آمده است و امتياز ميان چهار حرفى كه خاصه فارسيان است بر سه نقطه باشد و تفرقه ميان دال و ذال از اين رباعى كه خواجه نصير عليه الرحمه فرمودهاند مىتوان نمود : رباعى آنان كه به فارسى سخن مىرانند * در معرض دال ذال را بنشانند ما قبل وى ار ساكن جز واى بود * دال است و گرنه ذال معجم خوانند يعنى در كلمهاى كه واقع شود اگر پيش از آن يكى از حروف علت باشد كه واو و الف و ياى حطى است و آن حرف ساكن باشد ذال نقطهدار است و الا دال چنانچه انورى نيز گفته است : رباعى دستت بسخا چون يد بيضا بنمود * از جود تو بر جهان جهانى افزود كس چون تو سخى نه هست و نه خواهد بود * كو قافيه دال شو زهى عالم جود پس در اين صورت حرف آخر كلمه بنمود و افزود و بود كه فارسى است دال نقطهدار باشد و همچنين حروف آخر كلمه داد و شاد و ديد و شنيد و نيز اگر در ما قبل آن حرفى ديگر باشد و آن حرف متحرك بود هم ذال نقطهدار است مانند ايزد و آمد و امثال آن و ببايد دانست كه چهارده صيغه از ماضى و مضارع نزد عربان متداول است و عجمان به شش صيغه آوردهاند و شش صيغهء مؤنث و دو صيغه تثنيه را ترك دادهاند چه نزد ايشان هر چه از مفرد